از ما دایناسورها که گذشت
رفته بودیم مهمانی.
جمع شده بودیم خانه یکی از دوستان دوران دانش جویی، با دوستان عهد تشکیلات.
در میانه کار کم کم داشتم دیوانه می شدم از بس که هر لحظه بچه یکی از دوستان یخه اون یکی را می گرفت و یک جیغ بنفش و یک درگیری فیزیکی هم پشت بندش .
فکر کردم روزگاری خودمان در آن اتاق روی آن موکت های شبیه به چوب روی یک پتو می نشستیم و در مواقع گرسنگی قند می جویدیم اگر ساندویچ های ارزان دانشکده علوم گیرمان نمی آمد. حالا بچه ها از سرو کولمان بالا می روند و حتی نمی توانیم یک کلمه حرف حساب بزنیم غیر از خدمت رسانی به بچه ها!
اما به راستی آنها که به جای ما در دانشگاه دارند توی آن اتاق روی آن موکت ها کار می کنند یادشان هست که ما -نسل دایناسورها- چقدر دل شوره داشتیم برای دانش گاه مان و فضای سیاسی و فرهنگی اش.
نگران دوستان دانش جویم در ساختمان خیابان قدس، نبش ایتالیا هستم؛ دوستانی حتی که من را نمی شناسند.