<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ضحی </title>
<link>https://tnajafimanesh.blogfa.com</link>
<description>جایی برای آفتابی که از لای پنجره می وزد</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 06 Feb 2018 13:45:57 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>بگذار که دل حل کند این مسئله ها را </title>
<link>https://tnajafimanesh.blogfa.com/post/125</link>
<description>گفتم: «بِدَوم تا تو همه فاصله ها را» تا زودتر از واقعه گویم گِله ها را چون آینه پیشِ تو نشستم که ببینی در من اثرِ سخت ترین زلزله ها را پُر نقش تر از فرشِ دلم بافته ای نیست از بس که گره زد به گره حوصله ها را ما تلخیِ نه گفتن مان را که چشیدیم وقت است بنوشیم از این پس بله ها را بگذار ببینیم بر این جغد نشسته یک بارِ دگر پر زدن چلچله ها را یک بار هم ای عشقِ من از عقل میندیش بگذار که دل حل بکند مسئله ها را حرف دل: مادرم معتقد است زن خوبی نیستم برای خانواده ام</description>
<pubDate>Tue, 06 Feb 2018 13:45:57 +0330</pubDate>
<dc:creator>tnajafimanesh</dc:creator>
<guid>tnajafimanesh.blogfa.com/post/125</guid>
</item>
<item>
<title>رویای شیرین ...</title>
<link>https://tnajafimanesh.blogfa.com/post/124</link>
<description>بعضی رویاها آنقدر شیرینند که خیال شان که تصورشان هم شیرین است. یک لحظه تمام شادمانی، این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافیست</description>
<pubDate>Sat, 28 Oct 2017 10:59:07 +0330</pubDate>
<dc:creator>tnajafimanesh</dc:creator>
<guid>tnajafimanesh.blogfa.com/post/124</guid>
</item>
<item>
<title>روزی، زنی، خانه ای</title>
<link>https://tnajafimanesh.blogfa.com/post/123</link>
<description>خانه را تصور کن. ساعت 10 صبح. نور از لای توری های پرده آمده تو و غبار ذره های هوا را به بازی گرفته است و روی گل های قالی لم داده است. خانوم خانه بی اضطراب مرخصی ساعتی، بی دغدغه جلسه و نامه و گزارش و هزار زهرماری مردانه پاهایش را توی شکمش جمع کرده است و برای خودش نرم نرم شعر می خواند. خانه را تصور کن وقتی زنی در آن نفس می کشد بی آنکه نگران قسط های آخر ماه باشد بدون آنکه نگران طعنه ها و کنایه ها باشد بدون آنکه نگران ظرف های نشسته و لباس های شسته باشد.</description>
<pubDate>Mon, 23 Oct 2017 21:08:37 +0330</pubDate>
<dc:creator>tnajafimanesh</dc:creator>
<guid>tnajafimanesh.blogfa.com/post/123</guid>
</item>
<item>
<title>منتظرم</title>
<link>https://tnajafimanesh.blogfa.com/post/122</link>
<description>هزار وعده خوبان یکی وفا نکند</description>
<pubDate>Sat, 03 Sep 2016 13:31:10 +0330</pubDate>
<dc:creator>tnajafimanesh</dc:creator>
<guid>tnajafimanesh.blogfa.com/post/122</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://tnajafimanesh.blogfa.com/post/121</link>
<description>این مطلب را توی اینستاگرام امید مهدی نژاد خواندم و به نظرم بیش از هر چیز دیگری حال این روزهای من را می گوید: «- خدایا، این بنده حقیرتو خوب کن. دیگه خسته شدم. می‌خوام با داداشم بازی کنم...» حکمت بیماری بچه‌ها رو هیچ‌وقت نفهمیدم و نمی‌فهمم. نُه سالگی سرطان بگیری و ذره ذره آب بشی و تحلیل بری، تا یازده و نیم سالگی (همین یکی دو ساعت پیش) و دست آخر تموم. تموم؟ خیلی لابد حکمت پیچیده و خدای‌واریه‌... جمله اول متن، از نامه‌ای بود که سروشِ ما، برای خدا نوشته بود.</description>
<pubDate>Tue, 23 Aug 2016 09:36:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>tnajafimanesh</dc:creator>
<guid>tnajafimanesh.blogfa.com/post/121</guid>
</item>
<item>
<title>چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی!/  چقدر هم تنها...</title>
<link>https://tnajafimanesh.blogfa.com/post/119</link>
<description>دستت را بگذار روی دلم من دلدار میخواهم کسی که حوصله ام را داشته باشد گاهی دلش بخواهد که روبرویم بنشیند سیر حرف هایم را غر هایم را گندهایم را بشنود بعد آرام نگاهم کند</description>
<pubDate>Thu, 19 May 2016 23:04:02 +0330</pubDate>
<dc:creator>tnajafimanesh</dc:creator>
<guid>tnajafimanesh.blogfa.com/post/119</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات مریضی</title>
<link>https://tnajafimanesh.blogfa.com/post/118</link>
<description>بچه که بودیم وقتی مریض می شدیم برایمان جایزه می آورند؛ ‌بهمان هدیه می دادند. ما هم در حالی که دستمال مریضی به گردن مان بسته بودیم و چشم مان از زور تب به زحمت باز می شد، لبخند کمرنگی می زدیم و همان خوراکی را که همیشه توی هفتصد تا سوراخ قایمش می کردیم بی خیال رها می کردیم جایی در همان حوالی. و باز ولو می شدیم توی تختواب و گاهی حتی نمی فهمیدیم که به خواب رفته ایم و مهمان رفته است. یادم هست یکبار که مریض شدم با مامان رفتیم بیمارستان تخصصی کودکان اخوان -جایی که</description>
<pubDate>Fri, 20 Dec 2013 21:03:52 +0330</pubDate>
<dc:creator>tnajafimanesh</dc:creator>
<guid>tnajafimanesh.blogfa.com/post/118</guid>
</item>
<item>
<title>خداحافظ رفیق</title>
<link>https://tnajafimanesh.blogfa.com/post/116</link>
<description>Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 اﻭﺭﺍﻧﯿﻮﻡ 20 ﺩﺭﺻﺪ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺻﻨﻌﺘﯽ، ﺗﺎﺳﯿﺴﺎﺗﯽ ﻭ ﭘﺰﺷﮑﯽ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ . ﻫﺮ ﭼﻪ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻧﺪﺍﺩﻧﺪ . ﮔﻔﺘﯿﻢ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﺳﺎﺯﯾﻢ. ﺩﺭ ﺟﻠﺴﻪ ﻣﺬﺍﮐﺮﻩ ﻫﻤﻪ ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺪ . . . ﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺬﺍﮐﺮﻩ، ﺟﻠﺴﻪ ﺍﯼ ﺑﺎ ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﻫﺴﺘﻪ ﺍﯼ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﺪ . ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻏﯿﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺩﺳﺘﯿﺎﺑﯽ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻓﺮﻣﻮﻟﺶ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﺍﻣﺮﯾﮑﺎﺳﺖ . ﺍﻣﺎ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﯽ ﺷﺪ. ﭼﮏ ﺳﻔﯿﺪ ﺍﻣﻀﺎ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﺩﮐﺘﺮ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭﯼ ﻭ ﺑﺎ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭ .</description>
<pubDate>Sat, 30 Nov 2013 05:52:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>tnajafimanesh</dc:creator>
<guid>tnajafimanesh.blogfa.com/post/116</guid>
</item>
<item>
<title>يک آه </title>
<link>https://tnajafimanesh.blogfa.com/post/115</link>
<description>وقتي پسرش رفت، دوم-سوم راهنمايي بوده. يه پسر شر و شيطون و دوست داشتني. چند وخ بعد يه ساک آوردن. گفتن بچه ت رفته ولي نمي دونيم دقيقا چه اتفاقي براش افتاده. رفته و بي خبريم. اينم لباساشه. مونده بود چي کار کنه. 10-15 سال نمي دونست بچه ش کجاس. با وجود اين روحيه خيييييلي خيييييلي خوبي داشت؛‌يه خانم خوش تيپ و پرانرژي و به روز . اولين خانمي بود که تو فک و فاميل ما نشست پشت رُل. به نظرم سال 68 اون موقع ها بود....</description>
<pubDate>Wed, 27 Nov 2013 17:55:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>tnajafimanesh</dc:creator>
<guid>tnajafimanesh.blogfa.com/post/115</guid>
</item>
<item>
<title>چقَدَر سخت بُوَد رفتن پیغمبرها</title>
<link>https://tnajafimanesh.blogfa.com/post/114</link>
<description>نه! من مَرد ِ نوشتن این همه زخم نیستم. باید تو را با کلمه های تکه تکه نوشت. با واژه های بی سر...بی پیکر...! نه امسال و نه حالا که فکر می کنم٬ پارسال٬ هیچ نشد که شب هشتم را بنویسم! بعد از ظهر توی روضه...مغرب بعد از نماز مسجد...آخر شب توی شور هیات همسایه...هر چه بغض کردم...هر چه اشک ریختم...دیدم...نمی شود! نمی توانم! این همه درد توی همه زندگی من هم نمی گنجد٬ چه برسد به این کلمه ها...مگر آدم می تواند &quot; چه کنم&quot; های امامش را به همین راحتی ها بنویسد؟ مگر می توان</description>
<pubDate>Wed, 13 Nov 2013 13:20:20 +0330</pubDate>
<dc:creator>tnajafimanesh</dc:creator>
<guid>tnajafimanesh.blogfa.com/post/114</guid>
</item>
</channel>
</rss>
