بگذار که دل حل کند این مسئله ها را

گفتم: «بِدَوم تا تو همه فاصله ها را»
تا زودتر از واقعه گویم گِله ها را

چون آینه پیشِ تو نشستم که ببینی
در من اثرِ سخت ترین زلزله ها را

پُر نقش تر از فرشِ دلم بافته ای نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را

ما تلخیِ نه گفتن مان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس بله ها را

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یک بارِ دگر پر زدن چلچله ها را

یک بار هم ای عشقِ من از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را
 
 
حرف دل: مادرم معتقد است زن خوبی نیستم برای خانواده ام وقت نمی گذارم
همسرم کظم غیظ می کند به روی خودش نمی آورد...شاید بیشتر مراعاتم را می کند
پسرم بهانه ام را می گیرد می گوید  مامان دلم برات می سوزه(همون دلم برات تنگ میشه خودمون)
رئیسم که کلا راضی نمی شود ولی از اینکه از هر دری وارد می شود نمی تواند با من کار کند اوضاع را برایم سختتر می کند
پزشکم برگه استعلاجی را داده است دستم...
 
 
 

رویای شیرین ...

بعضی رویاها آنقدر شیرینند
که خیال شان
که تصورشان
هم
شیرین است.


یک لحظه تمام شادمانی، این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافیست

روزی، زنی، خانه ای

خانه را تصور کن. ساعت 10 صبح. نور از لای توری های پرده آمده تو و غبار ذره های هوا را به بازی گرفته است و روی گل های قالی لم داده است. خانوم خانه بی اضطراب مرخصی ساعتی، بی دغدغه جلسه و نامه و گزارش و هزار زهرماری مردانه پاهایش را توی شکمش جمع کرده است و برای خودش نرم نرم شعر می خواند. 

خانه را تصور کن وقتی زنی در آن نفس می کشد بی آنکه نگران قسط های آخر ماه باشد بدون آنکه نگران طعنه ها و کنایه ها باشد بدون آنکه نگران ظرف های نشسته و لباس های شسته باشد. تنها نشسته باشد و اندیشه ای طولانی و آرام او را به بودنش گره بزند به درست بودن به سالم بودن به سالم زیستن...

خانه را تصور کن وقتی زنی آرام آرام، آرامش می کند و می گذارد آرامشی فارغ از زندگیِ بی رحم مردانه و روزمرگی زنانه در جانش بدود...

خانه را تصور کن وقتی مادری آرام و شاد با آرمان های انسانی در آن نفس می کشد و لقمه لقمه حال خوش برای شام شبش فراهم می آورد. 

خانه را تصور کن که گاهی حتی ماهی ، هفته ای، ساعتی زنِ آن خانه این چنین قوت اهل خانه را فراهم آورد. 

منتظرم

هزار وعده خوبان یکی وفا نکند

این مطلب را توی اینستاگرام امید مهدی نژاد خواندم و به نظرم بیش از هر چیز دیگری حال این روزهای من را می گوید:


  • «- خدایا، این بنده حقیرتو خوب کن. دیگه خسته شدم. می‌خوام با داداشم بازی کنم...»
    حکمت بیماری بچه‌ها رو هیچ‌وقت نفهمیدم و نمی‌فهمم. نُه سالگی سرطان بگیری و ذره ذره آب بشی و تحلیل بری، تا یازده و نیم سالگی (همین یکی دو ساعت پیش) و دست آخر تموم. تموم؟ خیلی لابد حکمت پیچیده و خدای‌واریه‌...
    جمله اول متن، از نامه‌ای بود که سروشِ ما، برای خدا نوشته بود. سیدسروش کمالی، فرزند سیده‌هاجر هاشم‌زاده و سیدمجید کمالی، که همین یکی دو ساعت پیش بعد از دو سال و نیم کلنجار با سرطان خون، تموم کرد و رفت. برای خدا نوشته بود و خدا هم، شنید یا نشنید، البته که از همه بزرگتر است...
    بغض امون عین آدم نوشتن نمی‌ده،
    بد مصیبتیه.

 

پ.ن1: مرگ در خانه همه ما را می زند. یادم هست شهید چمران بعد از فوت فرزندشان در نامه ای نوشته بودند که منتظر مرگ خودشان بوده اند نه فرزندشان. واقعا فکر می کنم فکر کردن به مرگ خودِ آدم راحت تر است.
پ.ن 2: دیروز انقدر از پدر سروش صبر و بزرگمردی دیدم که شرمنده شدم و شاید همین حس کوچک بودن من رو بیشتر و بیشتر بهم ریخت. 
خدایا من رو بزرگ کن....