پیش از بستن چمدان ها
صبح تازه سرکار داشتم کارامو انجام می دادم که بهم زنگ زد و گفت خواهرم حالش خیلی بده خیلی خیلی انقدر که می گه دستاش از زور درد کرخت شدن صدای ناله خواهرم میومد... به شوهرش که زنگ زدم فکر کرده بود دارم شوخی می کنم. می گفت که همین ۵ دقیقه پیش دیدتش
وقتی دیدمش رنگش عین گچ بود یه آدم دیگه ای بود.
می گفت که یهو دل درد همه چیز رو تموم کرده فقط خودش رو یه جایی پرت کرده که به تلفن نزدیک باشه و فقط به اون طرف خط یه جمله گفته بود "بیا که مُردم."
می گفت که فکر می کرده که ظهر امروز رو نبینه...
راست می گفت امکان اینکه ساعت بعد رو نبینم امشب پام به تختخواب نرسه خورشید فردا رو نبینم خیلی زیاده
ولی چمدان هایم آماده نیست ...حلالم کنید
+ نوشته شده در جمعه ۹ تیر ۱۳۹۱ ساعت ۱ ق.ظ توسط "ت دونقطه"
|