پدرانه- یک عاشقانه همه جوره
یک - تلفنی بهم گفتند «يك مشت لات و لوت اومدهن، ميگن ميخوايم بريم ستاد جنگهاي نامنظم.»
رفتم و ديدم. ردشان كردم.
چند روز بعد، اهواز، با موتورسيكلت ايستاده بودند كنار خيابان. يكيشان گفت «آقاي دكتر خودشون گفتن بياين.»
ميپريدند؛ از روي گودال، رود، سنگر، آرپيجيزنها را سوار میكردند ترك موتور، ميپريدند. نصف بيشترشان همان وقتها شهيد شدند.
دو - اگر كسي يك قدم عقبتر ميايستاد و دستش را دراز ميكرد، همه ميفهميدند بار اولش است آمده پيش دكتر.
دكتر هم بغلش ميكرد و ماچ و بوسهي حسابي. بندهي خدا كلي شرمنده ميشد و ميفهميد چرا بقيه يا جلو نميآيند، يا اگر بيايند صاف ميروند توي بغل دكتر.
پ.ن: اینها را از کتاب یادگاران؛دکتر چمران برداشته ام . رهی رسولی فر آن را نوشته و روایت فتح منتشر کرده. کتابی که جور دیگری این مرد عاشق را معرفی می کند.
حالا سی و یک سال است که جایش هی خالی و خالی تر می شود.