اول- نامردی کردم

قصدم این نبودها

ولی نشد که پدرانه هایم را ردیف کنم اینجا ....

دوم- توی پاساژ پشت تلفن می گوید اولویت اول دوربین و صدای خوبه اولویت دوم اینکه حتما سونی اریکسون باشد و اولویت سوم هم اینکه اندازه گوشی خیلی بزرگ نباشه توی جیبشون جا نمی شه. گوشی همه ویژگی ها را دارد.

تازه باید حواسم هم می بود که برایش گوشی بخرم که حافظه خارجی هم ساپورت کند تا بتواند به اندازه کافی عکس و فیلم و فایل بریزد تویش. به قدری نگران بودم که خدا می داند. رضا می گوید : مطمئنید؟ توی خونه سر من غر نزنیدها. مطمئن نیستم و به او اطمینان می دهم که حتما به او گلایه خواهم کرد!

می دانم که باید کیف گوشی را هم همانجا بخرم همین طور محافظ صفحه را چون گوشی را همین طوری توی جیب شان نمی گذارند.

وقتی گوشی را دادیم بهشان خوششان آمد. خندیدند. دلم غنج رفت.

می پرسد برای فارسی شدن باید ببرمش علاء‌الدین؟ ....

سوم- یادم می افتد که چقدر توی پیچ های زندگی حرف هایش دلم را گرم کرده است. بچه که بودم دستم را می گرفت و با دست خودش می گذاشت توی جیبش. بزرگتر که شدم می گفت الانه که جیبم پاره بشه.

همه این ها یک طرف،‌دم عروسی یک طرف. همان موقع که همه داشتند سخت می گرفتند. بهم گفت: فلانی توی هتل عروسی گرفت چی شد؛‌گذشت . سخت نگیر....

ولی امروز خیلی سخت گرفتم این دفعه باید دیگر از هدیه اش خوشش می آمد.