اصرار دارم که این لحظه ها را نگه دارم محکم و با میخ خاطرات بکوبمشان به دیوار زندگی ام ... انقدر محکم که اگر روزی گفتم : یادته اون روز که داشتیم انار می خوردیم؟

و او بگوید آره راست می گی

دوست دارم دانه های اناری را که توی دانه دانه توی ظرف ریختی را با همه وجودم توی قاشق بریزم و با همه  آنچه که بهشان می گویند محبت بگذارم توی دهانت... و همه اش از خودم می پرسم یعنی می داند که از این قاشق انار چقدر محبت دارد؟!؟!؟ بعد از خودم می پرسم یعنی می دانی که دانه های انار را با چه مهربانی ای توی ظرف ریخت؟

بعد ساکت می شوم . ولی من دوست دارم که بگوید دوست دارم که این حس های پنهانی را بشنوم.... لمس کنم شیرینی اش را.

دوست دارم لحظه هایی را که دیگر باز نمی گردند،‌ فرصتی که این روزها می گذرد و لحظه های نابی است را نگه دارم . جایی ثبت کنم و بعدها بخوانی اش.... با هم بخوانیمش و شیرنی اش را با هم بچشیم حتی طعم انارهایش را ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 27 مهر1393ساعت 11 بعد از ظهر توسط "ت دونقطه" |

واژه ها توی دهانم می چرخند،‌ کلمات جاری می شوند، مفاهیم درک می شوند و من مثل گنگی مادر زاد از هیچ کدام از این واژه ها و مفاهیم و کلمات هیچ نمی دانم.

حسی شبیه دوست داشتن در وجودم هست. این را زمانی فهمیدم که قرار بود همه چیز نباشد....

اما حس هایم گم اند،‌گنگ اند یا لااقل من از درک شان عاجزم.

این روزها گاهی منبع خبرم ... همه به من می گویند چه خبر و من خبرهایم را می خوانم -عین خبرنگارانی که در نشست رئیس جمهوری حضور دارند و خبرهایشان را پشت خط می خوانند- ولی هیچ نمی دانم ازشان...بی هیچ تصویری بی هیچ تصور روشنی.

هر چه تمرکز می کنم حس هایم را نمی فهمم. حرف های خودم را نمی دانم لحظه هایم را نمی فهمم

فقط انگار که سهم این روزهایم انتظار باشد برای دانستن آنچه که پیش روست.

+ نوشته شده در یکشنبه 27 مهر1393ساعت 10 بعد از ظهر توسط "ت دونقطه" |

توی عالم خبر اسمش را می گذاریم شهوت خبر. توی زندگی عادی مثلا در عوالم زنانه نمی دانم اسمش را  چه می گذاریم. شوخ طبعانه می گوییم توی دهن طرف آلو خیس نمی خورد

اما این طور کارها گاهی مثل آب انداختن توی خاک نرم باغچه است آن هم درست جایی که تازه تازه دانه ای نرم میان خاک ها کاشته شده است. همه هستی دانه را به باد می دهد.

وقتی این رفتارها را می بینم مثل باغبان ها نگران می شوم؛ نگران دانه ای که هر لحظه ممکن است طفلی چموش از شیطنت و شوخ طبعی شاید هم احساس مسئولیت هستی اش به باد دهد.حال همان باغبان را دارم که می داند خانه، خانه او نیست و طفل چموش عزیز کرده صاحب خانه است.

گاهی یادمان می رود که زندگی مردم را در میان واژه هایمان داریم به بازی می گیریم. با همان حسی که در عالم خبر اسم دارد و حتما توی زندگی عادی هم...

+ نوشته شده در جمعه 16 اسفند1392ساعت 11 بعد از ظهر توسط "ت دونقطه" |

بچه که بودیم وقتی مریض می شدیم برایمان جایزه می آورند؛ ‌بهمان هدیه می دادند.

ما هم در حالی که دستمال مریضی به گردن مان بسته بودیم و چشم مان از زور تب به زحمت باز می شد، لبخند کمرنگی می زدیم و همان خوراکی را که همیشه توی هفتصد تا سوراخ قایمش می کردیم بی خیال رها می کردیم جایی در همان حوالی.

و باز ولو می شدیم توی تختواب و گاهی حتی نمی فهمیدیم که به خواب رفته ایم و مهمان رفته است.

یادم هست یکبار که مریض شدم با مامان رفتیم بیمارستان تخصصی کودکان  اخوان -جایی که الان نیست- . مامان با کاغذ آدامس توت فرنگی کلی با من بازی کرد. با کاغذ قرمز آدامس من را آرایش کرد و من عروس شدم.

تب داشتم. توی حیاط بیمارستان با من بازی کرد آنقدر تا نوبت مان شد.

 

 

هیچ وقت یادم نمی رود. آن سال را که مامانم رفته بود مکه و من مریض شده بودم؛ یک هفته تمام مریض. نمی توانستم از رختخواب بلند شوم. سرم گیج می رفت. عزیز خدابیامرز-مادربزرگم- در کنار مراقبت از یک لشکر بچه، باید مریض داری هم می کرد.

آن روز ها تابستان ها توی حیاط خانه همیشه یک فرش بنقش پهن می کردیم. عزیز من را ‌آورده بود توی حیاط . برایم فرنی درست کرده بود. فرنی داغ را توی قاشق می ریخت. قاشق را توی دهانش می برد. خنک که می شد می گذاشت توی دهنم .

نرمی فرنی ذره ای از شیرینی و لطافت محبت عزیز بود. خدا می داند که برای یادآوری آن خاطره چند ده بار برایش فاتحه خوانده ام.

مریضی هم مریضی های بچگی. داروها نبود که خوب مان می کرد. محبت مادر و پدر پابند تخت خواب مان می کرد و شرارت های خواهر و برادر ها از رختخواب بلندمان.

خدایا بابت لحظه لحظه های خوبی که توی خاطرم کاشتی ممنونم

خدایا کرور کرور شیرینی و مهربانی ات را نثار عزیز کن که با محبتش طعم تلخ نبود مادر و مریضی را از کامم ربود.

29 آذر 92

 

 

+ نوشته شده در شنبه 30 آذر1392ساعت 0 قبل از ظهر توسط "ت دونقطه" |

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 اﻭﺭﺍﻧﯿﻮﻡ 20 ﺩﺭﺻﺪ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ ﺻﻨﻌﺘﯽ، ﺗﺎﺳﯿﺴﺎﺗﯽ ﻭ          ﭘﺰﺷﮑﯽ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ . ﻫﺮ ﭼﻪ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻧﺪﺍﺩﻧﺪ . ﮔﻔﺘﯿﻢ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﺳﺎﺯﯾﻢ. ﺩﺭ ﺟﻠﺴﻪ ﻣﺬﺍﮐﺮﻩ ﻫﻤﻪ ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺪ . . .  ﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺬﺍﮐﺮﻩ، ﺟﻠﺴﻪ ﺍﯼ ﺑﺎ ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﻫﺴﺘﻪ ﺍﯼ ﺗﺸﮑﯿﻞ ﺩﺍﺩﻩ ﺷﺪ . ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻏﯿﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺩﺳﺘﯿﺎﺑﯽ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻓﺮﻣﻮﻟﺶ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﺍﻣﺮﯾﮑﺎﺳﺖ . ﺍﻣﺎ ﮐﺎﺭﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﯽ ﺷﺪ. ﭼﮏ ﺳﻔﯿﺪ ﺍﻣﻀﺎ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﺩﮐﺘﺮ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭﯼ ﻭ ﺑﺎ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭ . . .  ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﺩﺭ ﺧﺒﺮﻫﺎ ﭘﯿﭽﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻏﻨﯽ ﺳﺎﺯﯼ 20  ﺩﺭﺻﺪ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ . ﺩﮐﺘﺮ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭﯼ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﭼﮏ ﺭﺍ ﺍﻣﺎ ﭘﺲ ﺩﺍﺩ . ﻣﯽ ﮔﻔﺖ : ﺁﺩﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺵ ﯾﮏ ﮐﺎﺭﯼ ﻫﻢ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﺑﮑﻨﺪ . . . .  ﻣﺪﺗﯽ ﺑﻌﺪ ﺗﺮﻭﺭ ﺷﺪ . ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎﯾﺪ ﺻﺪﺍﯾﺶ ﻣﯽ ﺯﺩﯾﻢ ﺷﻬﯿﺪ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭﯼ . . .    ﻫﺸﺘﻢ ﺁﺫﺭ ﺑﻮﺩ ﺍﻧﮕﺎﺭ . . . . ﺍﻣﺎ ﺍﻣﺮﻭﺯ . . . .   ﺧﺒﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺳﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﭘﯿﭽﯿﺪ ﺗﻌﻠﯿﻖ ﺍﻭﺭﺍﻧﯿﻮﻡ 20 ﺩﺭﺻﺪ  ﺑﻮﺩ . . .  ﺩﺭ ﻗﺒﺎﻝ ﻧﮕﺬﺍﺷﺘﻦ ﺗﺤﺮﯾﻢ ﺟﺪﯾﺪ ﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻦ ﺗﺤﺮﯾﻢ ﺧﻮﺩﺭﻭ،  ﻃﻼ، ﭘﺘﺮﻭﺷﯿﻤﯽ . . . ﻭ ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﺧﺮﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ، ﺑﻪ ﻧﺎﻥ  فﺮﻭﺧﺘﯿﻢ . . . .   ﻭ ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ ﺷﻬﯿﺪ ﺷﻬﺮﯾﺎﺭﯼ*پ.ن: این مطلب هنر من نبود. زحمت دست دوستان بود. /*
+ نوشته شده در شنبه 9 آذر1392ساعت 9 قبل از ظهر توسط "ت دونقطه" |

مطالب قدیمی‌تر